سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

244

طب در دوره صفويه ( فارسى )

در طب جديد با اطلاعات وسيعى كه از علم استخوان‌شناسى و جنين‌شناسى داريم استخوان‌هاى بىنام به سه قسمت تقسيم و براى هر كدام اسم خاصى تعيين شده است در حالى كه پزشكان دورهء صفويه حتى از اين حد نيز فراتر رفته و استخوان‌هاى مزبور را به چهار قسمت تقسيم كرده و براى هر كدام هم اسم خاصى در نظر گرفته بودند . قسمت اول اين استخوان را « نشيمنگاه » مىناميدند كه همان Par Fxcellence باشد . اسم علمى فارسى آن « خاصره » و يا « حرقفه » است و در طب جديد هم به آن Ilium و يا Flank مىگويند . قسمت دوم استخوان بىنام را « عجب » مىگفتند كه امروزه به آن Ischium و يا Hip مىگويند ، قسمت سوم « ورك » و يا « عانه » نام داشت كه امروزه به آن Bone و يا Pubic مىگويند ، و بالاخره قسمت چهارم نوك استخوان ورك سمت چپ و يا راست بود كه آن را « زهار » مىناميدند و اينك جزئى از Ishium دانسته مىشود . جرجانى در مورد اين استخوان چهارم مىگويد : « استخوانى وجود دارد به نام حق الفخذ كه در بخش درونى قرار دارد و از ديگر استخوان‌ها پنهانتر است و در ميان آن حفره‌اى است كه كاسهء ران ناميده مىشود » . با اين تعريف استخوان مزبور همان بخشى است كه اينك Acetabulum ناميده مىشود و برطبق نظر كالبدشناسان امروزى ديوارهء حفره و خود حفره مزبور دنبالهء سه استخوان ديگر بوده و بخش جداگانه‌اى به حساب نمىآيد . تا آنجا كه به كالبدشناسان دورهء صفوى مربوط مىشود تشريح لگن به همين‌جا خاتمه پيدا مىكند . نكته‌اى كه دانستن آن خيلى جالب است اين است كه كشف كنيم در دورهء صفويه اندازهء متوسط لگن زنان را چه اندازه مىدانستند زيرا ما مىدانيم كه آن‌ها به اين امر واقف بودند كه يكى از علل سخت‌زائى كوچكى استخوان‌هاى لگن مىباشد ولى هرگز گفته نشده است كه استخوان‌هاى طبيعى چه اندازه هستند . و من در هيچ كتاب مربوط به دورهء صفويه مطلبى دربارهء اين موضوع بسيار جالب نديده‌ام . كالبدشناسى لگن را فوق العاده ساده مىدانستند و فكر مىكردند كه درمان ضايعات آن هرگز مخاطرات جدى به همراه ندارد و در نتيجه اطلاع دقيق و وسيع از آن براى ماماها لازم شمرده نمىشد اما وقتى موضوع مجراى تناسلى زن به طور اختصاصى مطرح مىشد وضع فرق مىكرد چه اين موضع هم از نظر مامائى و هم از نظر پزشكى زنان اهميت ويژه‌اى داشت و داشتن اطلاعات وسيع و دقيق دربارهء آن ضرورت پيدا مىكرد . نام كلاسيك فرج در زبان عربى « حر » است كه احتمالا از كلمه « حر » به معنى گرما گرفته شده است و اين امكان نيز وجود دارد كه حر مخفف حرح باشد كه در اين صورت با كلمهء حر ارتباطى ندارد . در كتب فارسى هيچ‌يك از اين كلمات به كار برده نشده و همان لغت فرج كه به معنى درز و شكاف است مورد استفاده قرار گرفته است ، و اين لغتى است كه براى شكاف بين ران‌هاى اسب نيز به كار برده مىشود . در قرآن مجيد اين لغت براى عورت مردان زنان متساويا به كار رفته و گفته شده است كه محققا مردان و زنانى كه فروج خود را